شمارهٔ ۱۵۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
اگر او سخن نگوید سخنست در دهانش
و گر او کمر نبندد نظرست در میانش
من اگر به خنده گویم دهنش به پسته ماند
مشنو که هیچ نبود به لطافت دهانش
برو ای رقیب و بر من سر دست بیش مفشان
که به آستین غبارم نرود ز آستانش
چو طبیب ما ندارد غم حال دردمندان
بگذار تا بمیرم برِ چشم ناتوانش
اگر او به قصد جانم کمر جفا ببندد
چه کنم که جان شیرین نکنم فدای جانش
بت عنبرین کمندم به دو حاجب کمانکش
چو کمین گشود گفتم نکشد کسی کمانش
به چه وجه صورتی کاین همه باشدش معانی
صفتش کنم که هستم متحیر از بیانش
به کجا روم چه گویم ز رخش نشان چه جویم
که برون ز بینشانی ندهد کسی نشانش
غم دل به خامه گفتم که بیان کنم ولیکن
نبود مبارک آنکس که سیه بود زبانش
به خرد چگونه جوئی ز کمند او رهائی
که خلاص ازو میسّر نشود به عقل و دانَش
چو در اوفتد سحرگه سخن از فغان خواجو
دم صبح گو هوا گیر و به آسمان رسانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آرزوهای شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر به توصیف زیبایی و ویژگیهای معشوق میپردازد و از احساسات عمیق خود سخن میگوید. او به صورت استعاری بیان میکند که اگر معشوق سخن نگوید، سخن در دلش اما وجود دارد و زیباییها و علاقهاش به او را به تصویر میکشد. شاعر از او خواسته تا به او توجه کند و در عین حال از رقیبش خواسته که بیشتر بر او زور نیاورد. او به حالت درماندگی خود اشاره میکند و به طور کلی غم و اندوه ناشی از دوری را بیان میکند و میگوید که چگونه نمیتواند از عشقش رهایی یابد. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که تنها با کلام نامشخص میتواند احساساتش را منتقل کند و از معشوق درخواست میکند که او را درک کند.