شمارهٔ ۱۵۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بفلک می رسد خروش خروس
بشنو آوای مرغ و ناله ی کوس
شد خروس سحر ترنّم ساز
در ده آن جام همچو چشم خروس
این تذروان نگر که در رفتار
می نمایند جلوه ی طاوس
ساقیا باده ده که در غفلت
عمر بر باد می رود بفسوس
عالم آن گنده پیر بی آبست
که بر افروخت آتش کاوس
فلک آن پیر زال مکّارست
که ز دستان او زبون شد طوس
گر فریبد ترا ببوس و کنار
تا توانی کنارگیر از بوس
زانک از بهر قید دامادست
که گره می کنند زلف عروس
هر که او دل بدست سلطان داد
گو برو خاک پای دربان بوس
داروی این مرض که خواجو راست
برنخیزد ز دست جالینوس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیباییهای صبح و صدای خروس اشاره میکند و به نوعی از زوال عمر و غفلت انسانها نیز صحبت میکند. او میگوید که خروس با آوازش بیداری را نوید میدهد، اما عمر انسان در غفلت هدر میرود. اشارهای به دنیای فانی و بیاعتباریِ آن نیز دارد. شاعر به مخاطر و دشواریهای زندگی و فریبکاریهای زمانه اشاره میکند و هشدار میدهد که باید از زندگی و زمان خود بهتر استفاده کنیم و از دامها و ترفندهای دنیا دوری کنیم. در پایان به ناپایداری دنیا و بیفایده بودن برخی درمانها نیز اشاره میکند.