شمارهٔ ۱۵۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آورده ایم روی بسوی دیار خویش
باشد که بنگریم دگر روی یار خویش
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز
ما و می مغانه و روی نگار خویش
چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار
مجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش
کردم گذار بر سر کویش وزین سپس
تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش
چون هیچ برقرار نمی ماند از چه روی
ماندست بیقراری من برقرار خویش
زانرا که هرچه دیده ام از خویش دیده ام
هر دم کنم ز دیده سزا در کنار خویش
در بندگی چو کار من خسته بندگیست
تا زنده ام چگونه کنم ترک کار خویش
چون ما شکار آهوی شیرافکن توئیم
گر می کشی بدور میفکن شکار خویش
خواجو چو کرده ئی سبق خون دل روان
از لوح کائنات فرو شو غبار خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد جستجوی معشوق و دلباختگی است. شاعر به دیاری سفر میکند تا دوباره به دیدار معشوق بپردازد و در این مسیر، بر تضادهایی بین دنیا و عشق، زهد و مستانگی، و بندگی و آزادی تأکید میکند. او از کنشها و بیقراریهای خود میگوید و بیان میکند که هر چه دیده، از خود دیده است. شاعر در نهایت در بندگی و عشق به معشوق میماند و از سرنوشت و کششهای خود سخن میگوید و به زندگی خود و معنای عشق در آن اشاره میکند.