نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۴ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یکدم ز قال بگذر اگر واقفی ز حال

کانرا که حال هست چه حاجت بود بقال

بر لوح کائنات مصور نمی شود

نقشی بدین جمال و جمالی بدین کمال

آنجا که یار پرده ی عزّت بر افکند

عارف کمال بیند و اهل نظر جمال

خون قدح بمذهب مستان حرام نیست

کز راه شرع خون حرامی بود حلال

جانم بجام لعل تو دارد تعطّشی

چون تن بجان و تشنه بسر چشمه ی زلال

آنها که دام برگذر صید می نهند

اندیشه کی کنند ز مرغ شکسته بال

در هر چه هست چون بخیالت نظر کنم

گر جز جمال روی تو بینم زهی خیال

در راه عشق بعد منازل حجاب نیست

دوری گمان مبر که بود مانع وصال

خواجو اگر بعین حقیقت نظر کنی

وصلست در جدائی و هجران در اتّصال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و معرفت است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که اگر کسی از حال و شرایط دیگران آگاه باشد، نیازی به دلتنگی ندارد. او می‌گوید که در عالم هستی، زیبایی‌هایی وجود دارد که نمی‌توان به سادگی آن‌ها را درک کرد. در جایی که محبوب بر پرده‌ی عزت می‌افتد، عارف در کمال می‌بیند و اهل نظر در جمال. شاعر به مفهوم عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که در مسلک عاشقان، خون حرام ناپسند نیست، زیرا عشق یک امر والایی است. وی همچنین تشنگی جانش را برای محبوبش می‌سازد و می‌گوید که عاشقان در پی صید دل نیستند و نمی‌توانند به مهمانی و زیبایی عشق بی‌توجهی کنند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که در راه عشق، هیچ مانعی وجود ندارد و جدایی و وصال در عین عدم فاصله‌هاست. در واقع، او از پیوند عمیق عشق و حقیقت صحبت می‌کند.