شمارهٔ ۱۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست
آن که گویند که بر آب نهاد است جهان
مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست
هر نفس مهر فلک بر دگری میافتد
چه توان کرد چو این سفله چنین افتادست
دل در این پیرزن عشوهگر دهر مبند
کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست
یاد دار این سخن از من که پس از من گویی
یاد باد آن که مرا این سخن از وی یادست
آن که شدّاد در ایوان ز زرافکندی خشت
خشت ایوان شه اکنون ز سر شدّادست
خاک بغداد به مرگ خلفا میگرید
ورنه این شطّ روان چیست که در بغدادست
گر پر از لالهٔ سیراب بود دامن کوه
مرو از راه که آن خون دل فرهادست
همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک
چند روی چو گل و قامت چون شمشادست
خیمهٖٔ انس مزن بر در این کهنه رباط
که اساسش همه بیموقع و بیبنیادست
حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو را
شادی جان کسی کو ز جهان آزادست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به نقد و تحلیل وضعیت دنیای مادی و توهمات انسانها میپردازد. او با اشاره به ملک سلیمان، تأکید میکند که اصل آزادی و ارزش واقعی در دوستی با جهان مادی نیست. شاعر با بیان اینکه هر لحظه سرنوشت افراد متفاوت است و زندگی ناپایدار است، بر این نکته تأکید میکند که دل بستن به زیباییهای دنیوی خطاست، زیرا همه چیز در حال تغییر و زوال است. او به مصایب تاریخی و مرگ خلفا اشاره کرده و نشان میدهد که حتی زیباییهای طبیعی نیز تحت تأثیر غم و اندوه است. نهایتاً، او نتیجهگیری میکند که شادی حقیقی در آزادگی و رهایی از قید و بندهای دنیوی نهفته است.