شمارهٔ ۱۷۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندم
جام غمگین در پی جانانه می گرداندم
آشنائی از چه رویم دور می دارد ز خویش
چون ز خویش و آشنا بیگانه می گرداندم
ترک رومیروی زنگیموی تازیگوی من
هندوی آن نرگس ترکانه می گرداندم
بسکه می ترساند از زنجیر و پندم می دهد
عاقل بسیار گو دیوانه می گرداندم
دانه ی خالش که بر نزدیک دام افتاده است
با چنان دامی اسیر دانه می گرداندم
آتش دل هر شبی دلخسته و پر سوخته
گرد شمع روش چون پروانه می گرداندم
آرزوی گنج بین کز غایت دیوانگی
روز و شب در کنج هر ویرانه می گرداندم
با خرد پیمان من بیزاری از پیمانه بود
ویندم از پیمان غم پیمانه می گرداندم
من بشعر افسانه بودم لیکن این ساعت بسحر
نرگس افسونگرش افسانه می گرداندم
اشتیاق لعل گوهر پاش او در بحر خون
همچو خواجو از پی دُردانه می گرداندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حسرت است. شاعر به وصف حال خود میپردازد و میگوید که عشق او مانند بت ساکن در میخانه است، و او شبانهروز در پی محبوبش میگردد. او از دوری محبوبش رنج میبرد و احساس میکند که از خود و آشنایان بیگانه شده است. شاعر با ذکر نمادهایی چون زنجیر، پروانه و شمع، تصویر درد و اشتیاق خود را به خوبی به تصویر میکشد. او همچنان از به دام انداختن دل خود در مشکلات و آرزوهای ناچیز شکایت میکند و از بیپیمانی و غم میگوید. در نهایت، شاعر اشاره به افسونگری و زیبایی محبوب دارد و از دردهای عاشقانه و جستجوی گنجی در ویرانیها سخن میگوید.