شمارهٔ ۱۸۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
نوبتی صبح برآمد ببام
نوبت عشّاق بگوی ای غلام
مرغ سحر در سخن آمد باز
ساز بر آواز خروسان بام
کوکبه ی قافله سالار صبح
باز رسید این نفس از راه شام
خادم ایوان در خلوت ببند
در حرم خاص مده بار عام
ای صنم سیم زنخدان ببار
از قدح سیم می لعل فام
صوفی اگر صافی ازین خم خورد
رخت تصوّف بفروشد تمام
حاجی اگر روی تو بیند مقیم
در حرم کعبه نسازد مقام
زمزم رندان سبوکش میست
بتکده و میکده بیت الحرام
نام جگر سوختگان چیست ننگ
ننگ غم اندوختگان چیست نام
آتش پروانه ی پر سوخته
نیست بجز پختن سودای خام
خیز و چو خواجو بصبوحی بشوی
جامه ی جان را بنم چشم جام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بامداد و شروع روز اشاره میکند و از عشق و عشقورزی سخن میگوید. مرغ سحر به نغمهسرایی پرداخته و صبح تازهای آغاز میشود. شاعر از خادم میخواهد تا در یک فضای خلوت و خصوصی، از دربار عمومی دوری کند و به زیباییهای عشق و مینوشی بپردازد. او به صوفی و حاجی اشاره میکند که اگر به حقیقت عشق و زیباییهای الهی برسند، دیگر دنبال ظواهر نمیگردند. همچنین، اشاره به رندان و عاشقان میشود که در میکدهها و بتکدهها به سر میبرند، و در نهایت شاعر دعوت میکند که برخیزند و از زندگی و عشق بهرهمند شوند.