شمارهٔ ۱۸۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امروز که من عاشق و دیوانه و مستم
کس نیست که گیرد بشرابی دو سه دستم
ای لعبت ساقی بده آن باده ی باقی
تا باده پرستی کنم و خود نپرستم
با خود چو دمی خوش ننشستم بهمه عمر
برخاستم از بند خود و خوش بنشستم
گر بیدل و دینم چه بود چاره چو اینم
ور عاشق و مستم چه توان کرد چو هستم
می برد دلم نرگس مخمورش و می گفت
کای همنفسان عیب مگیرید که مستم
رفتی و مرا بر سر آتش بنشاندی
باز آی که از دست تو بر خاک نشستم
چون حلقه ی گیسوی تو از هم بگشودم
از کفر سر زلف تو زنّار ببستم
در چنبر گردون زدمی چنگ بلاغت
با این همه از چنبر زلف تو نجستم
تا در عقب پیر خرابات نرفتم
از درد سر و محنت خواجو بنرستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و هوای عاشقانه و دیوانهوار شاعر است. او از عشق و شیدایی سخن میگوید و در عین حال از تنهایی و درد ناشی از آن شکایت میکند. شاعر خواهان آخرین جرعه شراب است تا از غم و اندوه خود رهایی یابد و در این بین، به ذکر زیباییهای معشوق و احساساتش نسبت به او میپردازد. او به یاد میآورد که چگونه با عشق و زیباییهای معشوقش درگیر شده و در عین حال در پی رهیافتنی از درد و مشکلات زندگی است. شاعر در نهایت از مشکلات و آتش عشق سخن میگوید و به پیمودن راهی دشوار اشاره میکند که از سر شیدایی و عشق ناشی میشود.