شمارهٔ ۲۰۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هیچ می دانی که دیشب در غمش چون بوده ام
مرغ و ماهی خفته و من تا سحر نغنوده ام
بسکه آتش در جهان افکنده ام از سوز عشق
آسمانی در هوا از دود دل افزوده ام
پرده از خون جگر بر روی دفتر بسته ام
چشمه ی خونابه از چشم قلم بگشوده ام
کاسه ی چشم از شراب راوقی پر کرده ام
دامن جانرا بخون چشم جام آلوده ام
آستین بر کائنات افشانده ام از بیخودی
زعفران چهره در صحن سرایش سوده ام
دل بباد از بهر آن دادم که دارد بوی دوست
گرچه دور از دوستان باد هوا پیموده ام
چشم بد گفتم که یا رب دور باد از طلعتش
لیک چون روشن بدیدم چشم بد من بوده ام
ز آتش دل بسکه دوش آب از دو چشم خونفشان
در هوای شکّر حلوا گرش پالوده ام
تا بگوهر چشم خواجو را مرصّع کرده ام
مردم بحرین را در خون شنا فرموده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از درد و غم عشق سخن میگوید و به احساسات عمیق و پیچیدهاش اشاره میکند. او به شبهایی اشاره میکند که در غم عاشقی بیخواب بوده و از سوز عشق آتش برپا کرده است. اشکهایش همچون خون بر روی کاتبها و کاغذها ریخته و احساساتش را با تصاویر زیبا و غمانگیز توصیف میکند. او بیان میکند که دلش را به خاطر بوی دوست سپرده و حتی در دوری از دوستانش، چشمانش به یاد آنها گریان است. شاعر احساساتش را با تعبیرات قوی و استعارههای هنری به تصویر کشیده و عمق غمش را به نمایش میگذارد.