شمارهٔ ۲۰۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من ز دست دیده و دل در بلا افتادهام
ای عزیزان چون کنم چون مبتلا افتادهام
هردم از چشمم چو اشک گرمرو راندن که چه
تا چه افتادست کز چشم شما افتادهام
کی بود برگ من آن نسرینبدن را کاین زمان
همچو بلبل در زمستان بینوا افتادهام
گرچه هرکو میخورد از پا درافتد عاقبت
من چو دور افتادهام از می چرا افتادهام
با کسی افتاد کارم کو ز کارم فارغست
بنگرید آخر که از مستی کجا افتادهام
ای که گفتی گر سر این کار داری پای دار
دست گیر اکنون که از دستت ز پا افتادهام
آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمی مکن
گرچه ذرّه زیر بامت از هوا افتادهام
میروی مجموع و من پیوسته همچون گیسویت
از پریشانی که هستم در قفا افتادهام
قاضی ار گوید که خواجو چون درین کار اوفتاد
گو مکن آن کار کز حکم قضا افتادهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر ابراز احساسات عمیق شاعر درباره بلایی است که از عشق و ناکامی برایش پیش آمده است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشقش متحمل شده، سخن میگوید و خود را در شرایطی بحرانی و ناامید توصیف میکند. او به دلتنگی و ناتوانیاش در برابر این عشق اشاره میکند و به دیگران میگوید که در چه وضعیتی قرار دارد. شاعر همچنین از شکست و سقوط خود در عشق مینالد و میگوید که چگونه به دور از عشق و محبوبش افتاده است. در نهایت، او از قضا و قسمت شکایت میکند و به ناچار بودنش در این وضعیت اعتراف میکند.