نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۸ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یا رب ز باغ وصل نسیمی بمن رسان

وین خسته را بکام دل خویشتن رسان

داغ فراق تا بکیم برجگر نهی

یک روز مرهمی بدل ریش من رسان

از حد گذشت ناله و افغان عندلیب

بازش بشاخ سنبل و برگ سمن رسان

بفرست بوی پیرهن از مصر و یکنفس

آرامشی بساکن بیت الحزن رسان

از مطبخ نوال حبیب حرم نشین

آخر نواله ئی باویس قرن رسان

خورشید را بذره بیخواب و خور نمای

گل را دگر بلبل شیرین سخن رسان

تا چند بینوا بزمستان توان نشست

بوی بهار باز بمرغ چمن رسان

تا کی مرا بدرد فراق امتحان کنی

از وصل مژده ئی بمن ممتحن رسان

خواجو ز داغ و درد جدائی بجان رسید

از غربتش خلاص ده و با وطن رسان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر درخواست می‌کند که نسیمی از باغ وصال معشوق به او برسد و او را از درد فراق نجات دهد. او از تنهایی و غم عشق صحبت می‌کند و آرزو دارد که روزی مرهمی بر زخم‌هایش بیابد. شاعر به ناله و اندوه خود اشاره می‌کند و از زیبایی‌های بهار و بوی گل‌ها سخن می‌گوید، در حالی که سرودهای جان‌سوزش در فراق عشق ادامه دارد. او از درد جدایی خسته شده و خواستار دسترسی به وطن و آرامش است. در کل، این شعر بیانگر عواطف عمیق و دردهای ناشی از فراق و longing برای وصال است.