شمارهٔ ۲۱۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی خطی بخطا برده سوی خطّه ی چین
گرفته چین بدو هندوی زلف چین برچین
نموده لعل لبت ثلثی از خط یاقوت
بنفشه ات خط ریحان نوشته بر نسرین
چو صبحدم متبسّم شدی فلک پنداشت
که از قمر بدرخشید رشته ی پروین
ز لعل دختر رز چون مراد بستانم
که کشف آن نکند محتسب برای رزین
عجب ز جادوی مستت که ناتوان خفته
نهاده است کمانش مدام بر بالین
چه شد که با من سرگشته کینه می ورزی
ز ذرّه مهر نباشد بهیچ رو در کین
اگرچه رفت بتلخی درین طلب فرهاد
نرفت از سر او شور شکّر شیرین
گل ارچه هست عروس تتق نشین چمن
گلی چو ویس نباشد بگلستان رامین
چو در سخن ید بیضا نموده ئی خواجو
چگونه نسبت شعرت کنم بسحر مبین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و حاوی مفاهیم عشق، طبیعت و هنر است. شاعر با استفاده از تشبیهات و استعارات مختلف، به تعریف ویژگیهای خاص چهره و زلف معشوق میپردازد. او میگوید که لبهای معشوق مانند لعل و چهرهاش مانند قمر میدرخشد و اشاره به زیبایی طبیعت و گلها دارد. همچنین شاعر به حسادت و کینهای که در رابطه وجود دارد اشاره میکند و ناپایداری عشق و تنشهای آن را بررسی میکند. در نهایت، شاعر به قدرت شاعری و هنرمندی خود اشاره میکند و میخواهد بداند که چگونه میتواند نسبت به شعر خود احساس کند و آن را به دیگران منتقل کند.