نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمن

راستی را چون قدت سروی ندیدم در چمن

زنگیان سودائی آن هندوان دل سیاه

و آهوان نخجیر آن ترکان مست تیغ زن

رویت از زلف سیه چون روز روشن در طلوع

جسمت اندر پیرهن چون جان شیرین در بدن

تا برفت از چشمم آن یاقوت گوهر پاش تو

می رود آب فرات از چشم دریا بار من

بسکه بر تن پیرهن کردم قبا از درد عشق

شد تنم مانند یک تار قصب در پیرهن

گر صبا بوئی ز گیسویت بترکستان برد

مشک اذفر خون شود در ناف آهوی ختن

صبحدم در صحن بستان گر براندازی نقاب

پیش روی چون گلت بر لاله خندد نسترن

تا گرفتار سر زلف سیاهت گشته ام

گشته ام مانند یک مو و ندران مو صد شکن

گر نسیم سنبلت بر خاک خواجو بگذرد

همچو گل بر تن ز بیخویشی بدراند کفن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به وصف زیبایی و دل‌باختگی شاعر نسبت به معشوقش می‌پردازد. شاعر از سر و صدای زیبایی و دل‌ربایی او سخن می‌گوید و او را با انواع زیبایی‌های طبیعی مقایسه می‌کند. معشوق همچون سرو بزرگ و جذاب است و زیبایی‌اش انسان را مجذوب می‌کند. شاعر به عشق و درد دلش از فراق معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق او به حدی عمیق است که تمام وجودش را درگیر کرده است. در انتها، او امید دارد که نسیم بوی معشوق را به دیگران برساند و آثار عشقش را به نمایش بگذارد.