شمارهٔ ۲۳۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
زهی روی دل افروزت چراغ و چشم هر دیده
مرا صد چشمه در چشم و ترا صد دیده در دیده
نکرده در جهان کامی بجز وصلت تمنّا دل
ندیده بر فلک روزی چو رخسارت قمر دیده
من از آن گوی سیمینت چو چوگان گشته سرگشته
وزان چوگان مشکینت بسر چون گوی گردیده
کنار از من چه می جوئی بیابنگر که بی رویت
کنارم می کند هر شب پر از خون جگر دیده
از آن مثل تو در عالم نیامد در نظر ما را
که بی روی تو بر عالم نیاندازد نظر دیده
ببوی آنک هم روزی بر آید اختر بختم
ز مهرم اختر افشاند همه شب تا سحر دیده
برون از اشک رخسارم نباشد وجه سیم و زر
ولی هرگز کجا باشد ترا بر سیم و زر دیده
گناه ار دیده کرد اول چرا تهمّت نهم بر دل
وراز دل در وجود آمد چه تاوانست بر دیده
ز دست چشم خون افشان و سر بگذشت سیلابم
ببین آخر که خواجو را چه میآرد به سر دیده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شوقی عمیق و بیپایان است. شاعر با ابراز احساسات شدید نسبت به معشوق خود، زیبایی و جذابیت او را توصیف میکند و اشاره مینماید که هیچ چیزی در دنیا به اندازه وصال معشوق برای او ارزش ندارد. همچنین او به انعکاس درد و رنج ناشی از دوری از محبوب اشاره میکند و میگوید که حتی اگر در زندگی چیزهای باارزشی چون طلا و نقره داشته باشد، باز هم نمیتواند جایگزین حضور معشوقش باشد. در نهایت، شاعر به ناگزیری ابراز محبت و زیبایی معشوق تاکید میکند و نشان میدهد که تمام افکار و احساساتش درگیر اوست و این عشق غیرقابل اجتناب است.