نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کامت اینست که هر لحظه ز پیشم رانی

وردت اینست که بیگانه ی خویشم خوانی

پادشاهان بگناهی که کسی نقل کند

بر نگیرند دل از معتقدان جانی

گر نخواهی که چراغ دل تنگم می رد

آستین بر من دلسوخته چند افشانی

دل ما بردی و گوئی که خبر نیست مرا

پرده اکنون که دریدی ز چه می پوشانی

ابرویت بین که کشیدست کمان بر خورشید

هیچ حاجب نشنیدیم بدین پیشانی

چند خیزی که قیامت ز قیامت برخاست

چه بود گر بنشینی و بلا بنشانی

هیچ پنهان نتوان دید بدان پیدائی

هیچ پیدا نتوان یافت بدان پنهانی

یک سر موی تو گر زانک بصد جان عزیز

همچو یوسف بفروشند هنوز ارزانی

عار دارند اسیران تو از آزادی

ننگ دارند گدایان تو از سلطانی

هیچ دانی که چرا پسته چنان می خندد

زانک گفتم که بدان پسته دهن می مانی

ای طبیب از سر خواجو ببراین لحظه صداع

که نه دردیست محبت که تو درمان دانی

چند گوئی که دوای دل ریشت صبرست

ترک درمان دلم کن که در آن درمانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و درد ناشی از آن پرداخته است. شاعر با بیان احساسات خود ابراز می‌کند که عشقش او را رنج می‌دهد و او را از آرامش دور می‌کند. او سوالاتی را مطرح می‌کند درباره اینکه چرا معشوق بی‌تفاوت به درد و رنج اوست و به او چگونه می‌تواند خیانت کند. شاعر همچنین به تضادها و تناقضات عشق اشاره می‌کند، مثل اینکه کسی که اسیر عشق است از آزادی و کسی که گدای عشق است از سلطنت تنفر دارد. در پایان، شاعر از طبیب می‌خواهد که به او کمک کند تا از دردهای ناشی از عشق رهایی یابد، زیرا هیچ درمانی برای این عشق بی‌پاسخ وجود ندارد.