نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

برو ای باد بهاری به‌دیاری که تو دانی

خبری بر زمن خسته به‌یاری که تو دانی

چون گذارت به‌سر کوی دلارام من افتد

خویش را در حرم افکن به‌گذاری که تو دانی

آستان بوسه ده و باش که آسان نتوان زد

بوسه بر دست نگارین نگاری که تو دانی

چون در آن منزل فرخنده عنان باز کشیدی

خیمه زن بر سر میدان سواری که تو دانی

و گر آهنگ شکارش بود آن‌شاه سواران

گو چو کُشتی مده از دست شکاری که تو دانی

لاله گون شد رخم از خون دل اما چه توان کرد

که سیاهست دل لاله عذاری که تو دانی

عرضه ده خدمت و گو از لب جانبخش بفرما

مرهمی بهر دل ریش فگاری که تو دانی

برنگیری ز دلم باری از آنروی که دانم

نَبُوَد بارِ غَمِ عشقِ تو باری که تو دانی

سر موئی نتوان جست کنار از سر کویت

مگر از موی میان تو کناری که تو دانی

خرّم آنروز که مستم ز در حجره در آئی

وز لبت بوسه شمارم به‌شماری که تو دانی

همچو ریحان تو در تابم از آن روی که دارم

از سواد خط سبز تو غباری که تو دانی

گرچه کارم بشد از دست بگو بو که برآید

از من خسته ی دلسوخته کاری که تو دانی

در قدح ریز شرابی ز لب لعل که خواجو

دارد از مستی یِ‌ چشم تو خماری که تو دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، دعوتی است به باد بهاری که به دیاری خاص برود و خبری از حال شاعر بیاورد. شاعر از باد می‌خواهد که اگر به کوی محبوبش (دلارام) رسید، خود را در حرم او بیفکند و آستان او را بوسه دهد. او به زیبایی‌های محبوبش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که دلش از عشق او شکسته و غم عشق را به دوش می‌کشد. شاعر در پایان، به حالت مستی و شوقی که به خاطر زیبایی محبوبش دارد، اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که به او شرابی دهد تا از دست‌دادن و غم‌هایش رهایی یابد. در کل، شعر حاکی از عشق عمیق و longing شاعر به محبوبش است.