شمارهٔ ۲۶۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
در باغ چون بالای تو سروی ندیدم راستی
بنشین که آشوب از جهان برخاست چون برخاستی
چون عدل سلطان جهان کیخسرو خسرو نشان
عالم بر وی دلستان چون گلستان آراستی
ای ساعد سیمین تو خون دل ما ریخته
گر دعوی قتلم کنی داری گوا در آستی
برچینیان آشفته هندوی تو از شوریدگی
در جاودان پیوسته ابروی تو از ناراستی
روی چو مه آراستی زلف سیه پیراستی
وین شخص زار زرد را از مهر چون برکاستی
در تاب می شد جان مه چون چهره می افروختی
تاریک می شد چشم شب چون طرّه می پیراستی
خواجو گر از مهر رخت آتش پرستی پیشه کرد
چون پرده بگشودی ز رخ عذر گناهش خواستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت شخصی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که در کنار او بنشیند. او با استفاده از تشبیهات مختلف، معشوق را به فرشتگان و طبیعت زیبا تشبیه میکند. شاعر همچنین به درد و دل خود از عشق و جدایی میپردازد و میگوید که زیباییهای معشوق باعث آشفتگی دل او شده است. او از معشوق میخواهد که در حضورش، عشق و محبت را به او نشان دهد و از فرشتگی خود کم کند تا بتوانند با هم باشند. در انتها، شاعر از معشوق میخواهد که به او عذری برای گناهانش بدهد.