شمارهٔ ۲۵۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی
گهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی
از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداند
که او پرواز نتواند که دائم در قفس بودی
نمی دانم که بر برج که امشب آشیان دارد
بدام آوردمی او را مرا گر زانک کس بودی
چنان سرمست می گشتم ز آوازش که در شبها
که یادآوردی از شحنه کرابیم از عسس بودی
چه مرغی بلبل آوازی چه بلبل باز پروازی
که این عنقای زرّین بال پیشش چون مگس بودی
بگویم روشنت ماهی سریر حسن را شاهی
که سرو ار راست می خواهی بر بالاش خس بودی
بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را
روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی
درین وادی چه به بودی ز آه و ناله و زاری
اگر خورشید هودج را غم از بانگ جرس بودی
گلندامی طلب خواجو که در خلوتگه رامین
اگر هرگز نبودی گل جمال ویس بس بودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به یاد مرغی میافتد که زمانی همقفس او بوده و از روزهای خوشی که با هم داشتهاند، یاد میکند. او نگران است که این مرغ (نماد آزادی و عشق) ممکن است به دام افتاده باشد و نتواند پرواز کند. شاعر از دلتنگی و غمش میگوید و به زیبایی و هنرمندی آن مرغ اشاره میکند که اسیر شده و تحت تأثیر درد و رنج است. در نهایت، او ابراز آرزو میکند که ای کاش آن مرغ او را فراموش نکرده باشد و به یادش باشد. این شعر، حسرت، عشق و آزادی را به تصویر میکشد و به دلتنگی شاعر در دوران جدایی میپردازد.