نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت

رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت

تا دور شدی از برم ای طرفه ی بغداد

شد دامن من دجله ی بغداد ز دستت

از دست تو فردا بروم داد بخواهم

تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت

بی شکّر شیرین تو بر درگه خسرو

بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت

گر زانک بپای علمم راه نباشد

از دور من و خاک ره و داد ز دستت

از خاک سر کوی تو چون دور فتادیم

دادیم دل سوخته بر باد ز دستت

زینسان که بغم خوردن خواجو شده ئی شاد

شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از خواجوی کرمانی ابراز احساسات عمیق و درد ناشی از جدایی است. شاعر در آن به محبوب خود می‌گوید که درد و رنجش تا کی ادامه خواهد داشت و از او درخواست رحم می‌کند. او با اشاره به شهر بغداد و دجله، یادآور می‌شود که جدایی از محبوبش باعث مصیبت‌های زیادی برای او شده است. شاعر به طرز تلخی می‌گوید که بدون شیرینی عشق محبوب، سنگ بر سینه‌اش می‌زند و از دوری‌اش رنج می‌کشد. در نهایت، او به ناامیدی از شادمانی و خوشحالی در زندگی‌ای که بدون محبوبش می‌گذرد، اعتراف می‌کند.