شمارهٔ ۵۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر سر کوی عشق بازاریست
که رخی همچو زر بدیناریست
دل پر خون بسی بدست آید
زانک قصّاب کوچه دلداریست
نخرد هیچکس دلی بجوی
بنگر ای خواجه کاین چه بازاریست
بر سر چار سوی خطّه عشق
رو بهر سو که آوری داریست
سر که هست از برای پای انداز
بر سر دوش عاشقان باریست
یوسف مصر را بجان عزیز
بر سر هر رهی خریداریست
زلف را گر سرت نهد بر پای
بر مکش زانک او سیه کاریست
غمزه را پند ده که غمّازیست
طرّه را بند نه که طرّاریست
انک خواجو ازو پریشانست
زلف آشفته کار عیاریست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره بازار عشق و درد و رنجی است که عاشقان در این بازار تجربه میکنند. شاعر به زیباییهای عشق و پیامدهای آن اشاره میکند و میگوید که در این بازار، هرکسی با دل شکسته و دردناک خود حضور دارد. او به نکتهای اشاره میکند که در این فضا، هیچکس بیدل و بینقص نخواهد بود و هرکسی به نوعی درگیر عشق است. در پایان، شاعر بر بیوفایی و دورویی در عشق تأکید میکند و وضعیت خود را به عنوان فردی عاشق و پریشان توصیف میکند.