شمارهٔ ۵۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشت
سجدهگه گر به نیاز است چه مسجد چه کنشت
جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه
رهزن خاطر عشّاق چه زیبا و چه زشت
عشقبازی نه به بازیست که دانندهٔ غیب
عشق در طینت آدم نه به بازیچه سرشت
تا چه کردم که ز بدنامی و رسوایی من
ساکن دیر مغانم به خرابات نهشت
گر سر تربت من باز گشایی بینی
قالبم سوخته و گل شده از خون همه خشت
همچو بالای تو در باغ کسی سرو ندید
همچو رخسار تو دهقان به چمن لاله نکشت
بر گل روی تو آن خال معنبر که نشاند
بر مه عارضت آن خطّ مسلسل که نوشت
هر که بیند که تو از باغ برون میآیی
گوید این حور چرا خیمه برون زد ز بهشت
تا به چشمت همه پاکیزه نماید خواجو
خاک شو بر گذر مردم پاکیزهسرشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حافظ به موضوع عشق و عشقبازی میپردازد و بیانگر این است که منزلت و جایگاه عشق بستگی به باطن و درون انسان دارد، نه به ظاهر مکان. او به مقایسه بهشت و دوزخ، مسجد و کنشت میپردازد و میگوید که عشق حقیقی از جنسی دیگر است و نمیتوان آن را به سادگی بازیچهای دانست. شاعر همچنین از ننگ و رسوایی خود سخن میگوید و میگوید که هرچند حالش بد شده، اما عشق و زیبایی معشوق او را تسلی میدهد. در نهایت، او به تصاویری شاعرانه از زیبایی معشوق اشاره میکند و عشق را به عنوان نیرویی پاک و نمایان در زندگی معرفی میکند.