شمارهٔ ۷۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای بر عذار مهوشت آن زلف پر شکست
چون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
وی طاق آسمانی محراب ابرویت
پیوسته گشته خوابگه جاودان مست
همچون بلال بر لب کوثر نشسته است
خال لب تو گرچه سیاهیست بت پرست
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاست
قامت بلند و دسته ی ریحان تازه پست
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیست
یا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست
سروی براستی چو تو از بوستان نخاست
برخاستی و نیش غمم در جگر نشست
صد دل شکار آهوی صیاد شیر گیر
صد جان اسیر عنبر عنبرفشان مست
مخمور سر ز خاک برآرد بروز حشر
مستی که گشت بیخبر از باده ی الست
نگشاد چشم دولت خواجو بهیچ روی
تا دل بر آن کمند گره در گره نبست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفی از زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر به زلفهای پریشان و ابروهای قوسدار او اشاره میکند و احساس عشق و فریبی را تجربه میکند که او را در خواب میبرد. معشوق با لبانی که نشانهای از سیاهی دارد، تمایلی عمیق و دردناک به وجود شاعر میآورد. شاعر همچنین از ارتفاع قامت و لطافت او صحبت میکند و با اشاره به غم و درد ناشی از این عشق، به عدم توانایی در فرار از آن اشاره میکند. در نهایت، شاعر به حس مستی و ناآگاهی از مشکلات دنیا اشاره میکند. بهطور کلی، شعر بیانگر عمیقترین احساسات عاشقانه و تضاد بین شادی و درد ناشی از عشق است.