شمارهٔ ۷۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر دلم روز وداع از پی محمل می شد
تو مپندار که آن دلبرم از دل می شد
هیچ منزل نشود قافله از آب جدا
زانک پیش از همه سیلاب بمنزل می شد
گفتم از محمل آن جان جهان برگردم
پایم از خون دل سوخته در گل می شد
راستی هر که در آن سرو خرامان می دید
همچو من فتنه بر آن شکل و شمائل می شد
ساربان خیمه برون می زد و اینم عجبست
که قیامت نشد آنروز که محمل می شد
قاتلم می شد و چون خون ز جراحت می رفت
جان من نعره زنان از پی قاتل می شد
همچو بید از غم هجران دل من می لرزید
کان سهی سرو خرامان متمایل می شد
پند عاقل نکند سود که در بند فراق
دل دیوانه ندیدیم که عاقل می شد
بگذر از خویش که بی قطع مسالک خواجو
هیچ سالک نشنیدیم که واصل می شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق جدایی و درد فراق است. شاعر از عشقی میگوید که جداییاش او را به شدت آزار میدهد و دلش را به درد میآورد. او به مضطرب بودن و بیقراریاش اشاره میکند و میگوید که نمیتوان از این وضعیت فرار کرد. او تصوری از دوری معشوقش دارد و اعتراف میکند که هیچ عاقلی نمیتواند در چنین شرایطی آرامش پیدا کند. در نهایت، شاعر به ناکامی در رسیدن به آرامش و حسرتی که در پی جدایی وجود دارد، اشاره میکند و میگوید که سالک (جستجوگر) هیچگاه بدون قطع ارتباطات نمیتواند به مقصد برسد.