نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند

وگر مراد نبخشی که از تو بستاند

بدست تست دلم حال او تو می دانی

که سوز آتش پروانه شمع می داند

چه اوفتاد که آن سرو سیمتن برخاست

خبر برید بدهقان که سرو ننشاند

برفت آنکه بلای دلست و راحت جان

مگر خدای تعالی بلا بگرداند

چراغ مجلس روحانیان فرو می رد

گر او بجلوه گری آستین برافشاند

تحیتی که فرستاده شد بدان حضرت

گر ابن مقله ببیند در آن فرو ماند

بخون دیده از آن رو نوشته ام روشن

که هر کسش که ببیند چو آب برخواند

دبیر سرّ دلم فاش کرد و معذورست

چگونه آتش سوزان بنی بپوشاند

سرشک دیده ی خواجو چنین که می بینم

اگر بکوه رسد سنگ را بلغتاند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوقش می‌گوید که اگر او را از خود براند یا درخواستی از او نکند، او از درد دلش باخبر است. شاعر به سوز و گداز پروانه برای شمع اشاره می‌کند و بیان می‌کند که همواره در دلش آتش عشق شعله‌ور است. او از غم جدایی و بلای دل صحبت می‌کند و حسرت دوری معشوق را می‌بارد. همچنین، او اشاره می‌کند که روحانیان نیز در غم او فرو رفته‌اند و تحیتی که برای معشوق فرستاده شده همچون جواهری باارزش است. شاعر از عمق احساساتش می‌گوید و از درد و اشک‌هایش که اگر به کوه برسند، آن را نیز به لرزه درمی‌آورد. در نهایت، او به بیان عشق و غم ناشی از دوری معشوق ادامه می‌دهد.