شمارهٔ ۹۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید را به سایهٔ شب درنشاندهاند
شب را به پاسبانی اختر نشاندهاند
چیپور را ممالک فغفور دادهاند
مهراج را به مسند خان برنشاندهاند
تا خود چه دیدهاند که چیپال هند را
ترکان به پادشاهی خاور نشاندهاند
همچون مگس به تنگ شکر برنشسته است
خالی که بر عقیق چو شکّر نشاندهاند
گویی که دانهای به قمر برفشاندهاند
یا مهرهای ز غالیه در خور نشاندهاند
یا خازنان روضهٔ رضوان بلال را
در باغ خلد بر لب کوثر نشاندهاند
گفتم که خال همچو سیهدانهٔ تو را
بر قرص آفتاب چه در خور نشاندهاند
گفتا به روم خسرو اقلیم زنگ را
گویی که بر نیابت قیصر نشاندهاند
برخیز و باده نوش که مستان صبحخیز
آتش به آب دیدهٔ ساغر نشاندهاند
خون جگر که بر رخ خواجو چکیده است
یاقوتپارهای ست که در زر نشاندهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف تغییرات و تحولات اجتماعی و سیاسی در دوران خود میپردازد. او خورشید و شب را به نمادهای قدرت و بیقدری نسبت میدهد و از جایگاههای مختلف سیاسی و اجتماعی که افراد در آنها قرار گرفتهاند سخن میگوید. با استفاده از تشبیهات و استعارههای زیبا، به تصویر کشیده میشود که چگونه برخی از افراد در موقعیتهای غیرمتعارف و شگفتآور قرار دارند. همچنین، شاعر به زیبایی و ارزش اشیاء و لحظات زندگی اشاره میکند و به اهمیت بادهنوشی و لذتهای زندگی نیز تاکید دارد. در نهایت، شعر بر زیبایی و زشتیهای زندگی و تقدیراتی که بر سر افراد میآید، تأکید میکند.