شمارهٔ ۷ - فی مرثیة ملک الاعظم ناصر الدنیا و الدین محمد بن البرهان خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / ترکیبات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رنگ شفق نگر که چو خورشید روشنست
کز خون چشم ما فلک آلوده دامنست
بیژن کجاست ورنه چو نیکو نظر کنی
این خاک توده تیره تر از چاه بیژنست
بهمن پدید نیست وگرنه ز بانگ رعد
در مغز چرخ دمدمه ی کوس بهمنست
گیرم که سبز خنگ فلک زیر ران تست
خود را نگاهدار که آن کره توسنست
دی سور برود و عیش و تماشا و خُرّمی
و امروز آه و ناله و زاری و شیونست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی تضادهای زندگی و وضعیت انسانها میپردازد. شاعر در ابتدا به زیبایی رنگ شفق و روشنایی خورشید اشاره میکند، اما به دنبال آن به نکوهش وضعیت دردناک و ناراحتکنندهای که از خون و اشک انسانها نشأت میگیرد، میپردازد. او از بیژن، پهلوان افسانهای، سوال میکند و اشاره دارد که این خاک و این زمان، به تاریکی و ناامیدی میانجامد. با اشاره به عدم حضور بهمن، خدای باران، او به جایی میرسد که سکوت و اندوه امروز را به عیش و خوشی گذشته مقایسه میکند. در نهایت، شاعر از واقعیت تلخ و غمانگیز زندگی و دوری از شادی و خوشی صحبت میکند.