غزل شماره ۴۳ خالد نقشبندی
خالد نقشبندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به چوگان قضا بادا شکسته دست چوگانم
که برهم زد هلال ابروی خورشید تابانم
مرا سودای چوگان بازی اندر سر کجا بودی؟
اگر قلاب مهرش چنگ واکردی ز دامانم
به وجه خونبها بر کف گرفته نقد جان و دل
به امید قبولش از دو دیده گوهر افشانم
غرامت چون توانم داد زخم ابروی او را
که دخل هر دو عالم را به موئی زان چو نستانم
چکد بر برگ نسرینش دمادم لاله زان هر دم
چو غنچه دل پر از خون، همچک گل پاره گریبانم
شفق شد خالد از خون مشرق پیشانی دلبر
قیامت خاست، تا کی زندهای؟ زین نکته حیرانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دو موضوع اصلی میپردازد: عشق و درد. شاعر احساس شکست و ناکامی را در بازی چوگان به کار میبرد که نمادی از عشق اوست. او میگوید که دستش در این بازی شکسته شده و عشقش به چهره محبوبش (با ابروی هلالی) باعث اندوهش شده است. شاعر همچنین از درد و غم ناشی از جدایی و زیبایی محبوبش سخن میگوید و میپرسد چگونه میتواند غرامت زخم عشق او را بپردازد. در پایان، شاعر به حالت حماسی و عاطفی از حکایت خون و زیبایی محبوب اشاره میکند و به حیرت و ترس از عدم آشتی با مرگ در عشق میپردازد.