غزل شماره ۴۸ خالد نقشبندی
خالد نقشبندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا خدا گواست ز دوریت ققنسم
وقت است کآتشت برد از جای چون خسم
بی یاد رویت ار بزنم یک نفس، خدا
بندد چو مهره ششدر دور مسدسم
پرسش نکردیم توبه غفلت، گمان مبر
شرمنده تلطف آن روح اقدسم
من بی وفا و غافل و سرکشم نیم، ولی
حیران کار گنبد وچرخ مقرنسم
در روی دهر نیست زبان آوری چو من
تحریر مدعای ترا گنگ واخرسم
هر سو که بنگرم پی تسهیل مشکلی
عالم مساعد است و به کار تو بی کسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخن از عشق و دوری از معشوق است. شاعر به خداوند قسم میخورد که دوری اش از معشوقش مانند ققنوس میسوزد و از او طلب کمک میکند. او احساس میکند که بدون یاد معشوق، زندگیاش بیمعناست و موجب ناتوانیاش میشود. همچنین، از غفلت خود شرمنده است و نمیخواهد گناهکار به نظر برسد. شاعر با درک خود از ضعفها و سردرگمی در زندگی، از خدا میخواهد که به او در حل مشکلات کمک کند. او در تلاش است تا احساساتش را ابراز کند ولی خود را ناتوان از بیان آن میبیند. در نهایت، شاعر میگوید که همه جا در پی حل مشکلاتش، به جز معشوق، همه چیز مساعد است.