نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شماره ۱ خالد نقشبندی

خالد نقشبندی / مخمسات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای وصل تو اعظم امانی

سرمایه و عیش و کامرانی

گر بی تو به عمر جاودانی

یک لحظه زیم به شادمانی

یارب نخورم بر از جوانی

در بحر غمم فتاده مشکل

کشتی رسدم دمی به ساحل

بر باد شدیم ز آتش دل

شد آب دو چشمم خاک تن گل

افسوس تو حال ما ندانی

بی مهر رخ تو شام هجران

ریزم چو سپهر خون به دامان

صد چاک کنم ز غم گریبان

لیکن چو نمی رسد به سامان

مقصود چه سود خون فشانی؟

پیوسته چون غنچه می خورم خون

هر گوشه رود ز دیده جیحون

دامن شده ز اشک سرخ گلگون

بی قد تو لیک سرو موزون

ما را چه هوای گلستانی

گر زیسته ایم بی وصالت

غرق عرقیم از خجالت

اما به دو ابروی هلالت

این نیست حیات بی جمالت

مرگی است به نام زندگانی

بی صبر و شکیب داشت یک چند

خون دل ریش آرزومند

با هجر تو تا گرفت پیوند

ای من به خیال از تو خرسند

ببرید ز دوستان جانی

خالد ز دو دیده خون سارا

می بار نهان و آشکارا

زان ابر نهال مدعا را

شاداب همی نما خدا را

تا بار دهد همان که دانی

یارب به مجردان افلاک

یا رب به شه سریر لولاک

از غیر تو رستگان بی باک

پیش تو شفیع آورم تاک

بار دگرم بدو رسانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عاشقی و شدت درد و دوری از محبوب است. شاعر به وصال محبوب و لذت‌هایی که با آن همراست اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر زندگی جاودانه‌ای داشته باشد، یک لحظه بدون او نمی‌تواند شاد باشد. او از غم و درد خود در دوری معشوق سخن می‌گوید و احساس می‌کند که زندگی بدون محبوب مانند مرگی است. شاعر می‌خواهد که معشوقش را به یادآورد و از خداوند می‌خواهد که دوباره او را به وصال برساند. در نهایت، او از مظلومیت و رنجش در این جدایی شکایت دارد و می‌خواهد که به عشقش برسد.