شمارهٔ ۱۰ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را
ره گشادی تو به خورشید پرستی او را
ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستم
که بر این داشت در ایّام تومستی او را
دل چون شیشهٔ پر خون که به دست تو فتاد
به درستی که دمادم بشکستی او را
زلفت ار دست گشاید به جفا عیب مکن
چون تو در فتنه گری دست ببستی او را
تا خیالی به غم نیستی خود خو کرد
نیست دیگر به کسی دعوی هستی او را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد. او از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید و به وضعیت خود که تحت تأثیر معشوق قرار دارد اشاره میکند. شاعر بیان میکند که دلش مانند شیشهای پر از خون است و جفاهایی که از طرف معشوق به او میرسد او را به شدت آزار میدهد. همچنین، او به معشوق میگوید که اگر زلفش را به دست بگشاید، نباید خردهای به او بگیرد، چرا که خود او نیز در عشق و فتنهگری دخیل است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دیگر جایی برای ادعای وجود یا هویتی مستقل در بیکسی ندارد.