شمارهٔ ۱۲۸ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تاب رویت به فروغ مه تابان ماند
سر زلفت به شب تیرهٔ هجران ماند
گر به این قامت و رخسار به گلزار آیی
سرو پا در گِل و گُل سر به گریبان ماند
می زند لاف سکون عقل ولی چشم تواش
به طریقی برد از راه که حیران ماند
دل آشفتهٔ خود را به تمنّای رخت
جمع دارم اگر آن زلف پریشان ماند
عاقبت گفت به مردم سخنِ راز من اشک
راز عاشق سخنی نیست که پنهان ماند
ای خیالی شب محنت گذرد تیره مشو
هیچ حالی چو ندیدیم که یکسان ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و احساسات عمیق عاشقانه است. شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر او بر زندگیاش سخن میگوید. او با اشاره به زلف و قامت معشوق، به زیباییهای او در مقایسه با گلها و درختان اشاره میکند. همچنین، شاعر به عواطف خود و دلتنگیاش میپردازد و میگوید که راز عشق قابل پنهان کردن نیست. در نهایت، او به امید گذراندن شبهای سخت و تاریک، ابراز امیدواری میکند که حالتی پایدار وجود ندارد و هر چیزی تغییر میکند.