نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۷ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شد

به جای اشک همان دم ز راه دیده برون شد

دلا چه سود ز سودای زلف سرکش یارت

جز این که صبر تو کم گشت و درد هجر فزون شد

کجا ز سلسلهٔ عشق جان بَرَد به سلامت

دلی که در سر زلف تو پای بند جنون شد

بیا که مرغ دلم در هوای دانهٔ خالت

به دام زلف اسیر و به چنگ عشق زبون شد

گذشت عمر خیالی در انتظار و تو هرگز

ز راه لطف نپرسیدیش که حال تو چون شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دل شکسته‌اش و آرزوی محبوبش صحبت می‌کند. او به درد و رنج فراق و عشق سوزان اشاره می‌کند و ناتوانی خود را از تحمل این احساسات بیان می‌کند. عشق به محبوبش او را دچار جنون کرده و انتظار کشیدن برای دیدن او عمرش را می‌گذرانید. در نهایت، شاعر از محبوبش می‌خواهد که بیاید و حال او را بپرسد، زیرا سال‌ها در انتظارش بوده است.