نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۸ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل جفای خطت از دور قمر می‌داند

فتنهٔ چشم تو را عین نظر می‌داند

آنچه دوش از ستم زلف تو بر من بگذشت

گر تو آگاه نیی باد سحر می‌داند

گِرد کویت چو صبا بی‌سروپا می‌گردد

هرکه در راه غمت پای ز سر می‌داند

گفتمش رو که تو چیز دگری حور نیی

گر بگویم ملکی چیز دگر می‌داند

هنر محتسب این است که هردم جایی

می‌کند عیب منِ مست و هنر می‌داند

غیر از این شیوه خیالی که به یاد رخ توست

به خیال دهنت هیچ اگر می‌داند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که خط معشوقش از دور به مانند قمر است و چشم‌های او فتنه‌ای هستند که هر کسی متوجه می‌شود. او همچنین به مشکلاتی که از موهای معشوقش متحمل شده اشاره می‌کند و می‌گوید اگر معشوق نمی‌داند، باد سحر این را می‌داند. شاعر بیان می‌کند که هر کس در عشق او دچار مشکل شده، سیر و سرگردان می‌شود. در ادامه، شاعر به معشوق می‌گوید که او فرشته نیست ولی او را در نگاهش می‌بیند. همچنین، درباره محتسب که عیب‌های او را می‌بیند و به آن‌ها توجه می‌کند، صحبت می‌کند. در پایان، شاعر بیان می‌کند که هیچ چیز به اندازه یاد معشوق و خیال لبان او برایش اهمیت ندارد.