شمارهٔ ۱۸۴ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد
به هر دیار که رو آورد براندازد
گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی
نخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد
میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیب
بر آن سر است که ما را به هم دراندازد
مرا ز پای در انداخت دست محنت تو
هزار بار برآنم که دیگر اندازد
کمان کین مکش ای فتنه جو که نزدیک است
که مرغ روح ز سهم بلا پر اندازد
اگر حدیث خیالی به حشرگاه رسد
ز عشق ولوله در صفّ محشر اندازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی طاقت فرسا بودن عشق و مشکلات ناشی از آن است. شاعر به توصیف احساسات شدید و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او بیان میکند که عشق همانند لشکری است که به جان انسان حمله میکند و در هر دیاری حضور دارد. همچنین، از قدرت چشمان معشوق و تأثیر آنها بر فرایند درد و رنج سخن میگوید. در عین حال، شاعر نسبت به رقیبانی که سعی در جدا کردن او از معشوق دارند هشدار میدهد. حسرت و اندوه ناشی از جدایی و مشکلات عشق در این شعر به وضوح دیده میشود و در نهایت به تأثیر عشق در روز قیامت و شور و شوق آن اشاره میکند.