شمارهٔ ۱۹۱ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهند
عجب نباشد اگر با من گدا ندهند
بیا که آنچه به رندان ره نشین دادند
به محرمان درِبار کبریا ندهند
چو می دهند زکات از کرم به مسکینان
مرا که از همه مسکینترم چرا ندهند
نمی زنیم دم از آب روی تا در عشق
ز گریه غایت مقصودِ ما به ما ندهند
گمان مبر که بپرسند از گناه کسی
نخست مژدهٔ عفو گناه تا ندهند
گهی که خوان عنایت کشد خیالی عشق
مرا بگیر نصیبی اگر تو را ندهند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس فقر و محرومیت خود اشاره میکند و میگوید که حتی در صورت وجود سلطنت و قدرت، کسی به او توجه نمیکند. او از وضعیت رندان و محرومان در دربار سخن میگوید و میپرسد چرا به او که بسیار بینواست، کمکی نمیشود. همچنین به عشق و عدم توجه به آن در زندگی اشاره میکند و میگوید که به رغم گریه و تلاش، هنوز به او چیزی نمیدهند. او در آخر از معشوق میخواهد اگر قرار است خود را از نعمت عشق بینصیب کند، حداقل او را در این نعمت شریک کند.