شمارهٔ ۱۸۶ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد
که سرو قامت جانان علَم به صحرا زد
ببار بر سرم ای ابر مرحمت نفسی
که برقِ شوقِ تو آتش به خرمن ما زد
اسیر زلف تو ز آن شد دلم که روز نخست
به نقد قلب در آن حلقه لاف سودا زد
لبت به نکتهٔ شیرین چنان سخندان شد
که خنده بر دم جان پرور مسیحا زد
گهی رسید خیالی به کعبهٔ معنی
که از منازل دعوی دم تبرّا زد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق اشاره میکند. شاعر از لحظهای سخن میگوید که عشق و زیبایی جانان به میدان آمد و بر جان او تأثیر گذاشت. او از ابر رحمت میخواهد که بر سرش باران عشق بریزد تا آتش شوقش را خاموش کند. شاعر به یاد آن روز نخستین که دلش اسیر زلف معشوق شد، اشاره میکند و بیان میکند که عشق او همچون شیرینی لبان معشوق، جانافزا و دلنشین است. در انتها، او به خیالاتی اشاره میکند که به کعبه مفهوم و حقیقت دست یافتهاند و از دوری و جدایی خود را بر حذر میدارند.