شمارهٔ ۱۸۷ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سرشک تا به کی از چشم آن و این افتد
مباد کز نظر خلق بر همین افتد
مگو به مردم بیگانه راز خود ای اشک
چنان مکن که حدیث تو بر زمین افتد
خوش است خلد برین و دلم نمی خواهد
که بی جمال تو هرگز نظر بر این افتد
کسی که قدّ تو بیند نه بیند ابرویت
چگونه کج نگرد هر که راست بین افتد
چو دل فتاد خیالی به دست خوش دارش
که باز دیر بیاید که این چنین افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بررسی احساسات عمیق عشق و دلشکستگی میپردازد. شاعر با اشاره به اشک و غم خود از عشق صحبت میکند و میگوید که نباید رازهای درونیاش را با دیگران در میان بگذارد، زیرا نمیخواهد که داستانش در معرض قضاوت قرار گیرد. او به زیباییهای دنیای اطراف اشاره میکند اما میگوید که بدون وجود معشوقش، این زیباییها برایش خوشایند نیست. همچنین به این نکته اشاره دارد که کسی که زیبایی او را ببیند، به چیز دیگری توجه نخواهد کرد و در نهایت به این نتیجه میرسد که باید خیالات خوش را نگه دارد، زیرا زمان آنها به راحتی باز نمیگردد.