نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۳ - استقبال از کمال خجندی خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان برد

خواهیم سبک درد سر خود ز جهان برد

در حلقهٔ دیوانه‌وَشان عقل نمی‌رفت

«زنجیر سر زلف تواش موی کشان برد»

تا زلف تو چوگان معنبر به کف آورد

«بند کمرت گوی لطافت ز میان برد»

سرچشمهٔ حیوان به هزار آب دهن شست

و آنگاه حدیث لب لعلت به زبان برد

گفتم که خیالی چو به زاری ز جهان رفت

در سینه غمت برد، به خود گفت که جان برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و رنجی که عشق و جدایی به او می‌دهد اشاره می‌کند. او به این فکر می‌کند که اگر زمان اجل برسد، چگونه می‌تواند با این درد کنار بیاید. عشق او چنان قوی است که عقل را از او دور می‌کند و زنجیر زلف محبوبش او را به خود می‌کشد. زلف محبوبش چون چوگان است که بند کمرش لطافت را به میان می‌برد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که حتی اگر خیال محبوب از دنیا برود، غم و درد او همچنان در دلش باقی می‌ماند و او را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد.