شمارهٔ ۲۲۵ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشید
که دست از هوس کار غیر باز کشید
دلم ز شیوهٔ چشمت ندید مردمی ئی
به غیر از این که نیازی نمود و ناز کشید
متاع قلب مرا زآن نفس رواجی نیست
که سوز عشق تو در بوتهٔ گداز کشید
غرض زیارت سر منزل حقیقت بود
ریاضتی که دلم در ره مجاز کشید
خموش باش خیالیّ و قصّه کوته کن
که از فسانهٔ زلفش سخن دراز کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و نیاز عمیق خود به معشوق میپردازد. او گاه به پای معشوق به التماس میافتد و از هوسهای دیگر دست میکشد. دل او از شیوۀ چشم معشوق چیزی جز ناز و نیاز نمیبیند و عشق او به قدری سوزان است که دیگر تمایلی به دیگر چیزها ندارد. شاعر در تلاش است تا به حقیقت دست یابد و این مسیر را با ریاضت طی میکند. در پایان، به خود میگوید که باید از گفتن هر چیزی درباره زلف معشوق بپرهد و نکتهها را کوتاه کند.