نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۵ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلا به دست هوس تار زلف یار مکش

در او مپیچ و بلا را به اختیار مکش

که فتنه یی ست به هر تاب طرّهٔ او را

چو تاب فتنه نداری تو زینهار مکش

ز سرکشیِ چو به قدّش نمی رسی ای

به جای خویش نشین و به هرزه بار مکش

بیار باده که جامت مدام می گوید

که ساغری کش و دردسر خمار مکش

خیال وصل خیالی بنه تمام از سر

نمی رسد به تو این پایه انتظار مکش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به دوری از عشق و غم و عواقب ناشی از آن اشاره دارد. شاعر به دوستان یا عاشقان توصیه می‌کند که به خاطر زیبایی‌های ظاهری عشق خود را به خطر نیندازند و از فتنه‌های ناشی از عشق دوری کنند. او همچنین تأکید می‌کند که اگر به محبوب خود نمی‌رسند، نباید به دنبال امیدهای بی‌جا باشند و باید از دردسرهای ناشی از عشق پرهیز کنند. استفاده از باده و هر چیز لذت‌بخش دیگر را هم به عنوان راهی برای فراموشی و گریز از غم معرفی می‌کند. در نهایت، شاعر خواستار واقع‌گرایی و چشم‌پوشی از خیالات توخالی است.