شمارهٔ ۲۸۱ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش
گر حق این نداند او داند و خدایش
یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است
کز هر طرف سری شد بر باد در هوایش
گویی مگر به رویش آشفته گشت گیسو
ورنه چرا پریشان می آید از قفایش
تا که ز ناشکیبی بر روی من دوَد اشک
ای مردمان بپرسید کز چیست ماجرایش
دل را که غیر عشقش فکری نبود در سر
بنگر که درد هجران چون می کند ودایش
اشک تو را خیالی این آبرو از آن است
گر می شود مشرّف گه گه به خاک پایش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به عشق و دلتنگی میپردازد. شاعر در آن از درد و رنج ناشی از جدایی و احساسات عمیق خود صحبت میکند. او از زبان دعا و ارتباط خود با خداوند سخن میگوید و از سوالاتی دربارهی معشوق و جایی که او ممکن است از آن آمده باشد، میپرسد. همچنین، شاعر به پریشانی و آشفتگی در ظاهر و باطن معشوق اشاره میکند و از درد جدایی خود و اینکه عشق جز او فکری دیگر در سر ندارد، میگوید. به طور کلی، این شعر حسرت و دلتنگی عمیق را به تصویر میکشد.