شمارهٔ ۳۱۷ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
تا می فشاند سوز دل خون از کباب خویشتن
هرگز ندیدم اشک را دیگر بر آب خویشتن
این داروگیر عارض و زلف تو هم خواهد گذشت
دایم نمی ماند کسی بر آب و تاب خویشتن
ناصح چه پرسی جرم من چون نیست در تو مرحمت
سایل گر او باشد مرا گویم جواب خویشتن
ای عیب جوی عاشقان بویی گرت هست از هنر
فکر خطای ما مکن بهر صواب خویشتن
از گریه تا آبی نزد هر شب خیالی بر درت
راضی نشد از دیدهٔ بیدار خواب خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی میپردازد. شاعر از سوز دل و اشکهای ناشی از عشق صحبت میکند و به زودی این وضعیت نیز تغییر خواهد کرد. او به ناصح میگوید که گناه او در جوانمردی تو نیست و اگر پرسیده شود، جوابش خود اوست. شاعر به عیبجویی عاشقان اشاره میکند و از آنها میخواهد که به خطاهای دیگران فکر نکنند. در نهایت، بیانگر حسرت و اندوهی است که با هر شب به درگاه عشق میآید و از خواب راحتی به دور است.