نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتن

سهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن

زلف تو بخت من است امّا ندارم حاصلی

جز پریشانی ازاین بخت نگون خویشتن

حلقهٔ زنجیر زلف خود به دست دل گذار

تا کند بیچاره تدبیر جنون خویشتن

سرخ رویم همچو گل ای سرو ازین معنی که هست

آب روی من ز اشک لاله گون خویشتن

شام هجران است برخیز ای خیالیّ و دمی

گریه کن چون شمع بر سوز درون خویشتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده شاعری است که در عشق و جدایی دچار درد و رنج شده است. شاعر به تمایل خود برای آسیب رساندن به خود اشاره می‌کند و از ناکامی در یافتن خوشبختی در عشق می‌گوتد. زلف معشوق را به عنوان زنجیری می‌بیند که او را به جنون نزدیک می‌کند. همچنین، لبخند و زیبایی معشوق را به چهره او می‌آورد، اما در عوض احساس اندوه و غم بر دل او حاکم است. در پایان، از خیال معشوق درخواست می‌کند تا به یاد عشق از دست رفته، گریه کن و بر درد درون خود بگرید.