شمارهٔ ۷۱ - استقبال از کاتبی ترشیزی خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست
به جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست
سرم فدای رهت باد تا نگویندت
که در طریقهٔ عشق تو سر به راهی نیست
دلا ز باده پرستی خجل مشو کاین جرم
خطای ماست وگرنه تو را گناهی نیست
سریر سلطنت او را مسلّم است ای دل
که غیر مسند تجرید تکیهگاهی نیست
دلِ خیالیِ آشفته را که ناپیداست
در این که زلف تو بردهست اشتباهی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد و از این که در عشق او جز در درگاهش پناهی ندارد، سخن میگوید. وی تاکید میکند که بخشش و عنایت معشوق تنها راه نجات است و هیچ عذرخواهی دیگری وجود ندارد. همچنین، به بادهپرستی خود افتخار میکند و آن را گناه نمیداند. شاعر اشاره میکند که سلطنت و قدرت تنها در دست معشوق است و دیگر تکیهگاهی وجود ندارد. در نهایت، او به زیباییهای معشوق اشاره کرده و بیان میدارد که دل آشفتهاش در گرو زلف اوست و هیچ اشتباهی در این احساس نیست.