نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای غمت یار بی نوایی ها

با من از دیرش آشنایی ها

از چراغ رخت به خانه چشم

در شب تیره روشنایی ها

گفت پای از رهت گریزانم

تا به کی این گریز پایی ها

سگ کویت به من نمود رقیب

بودش این هم ز خود نمایی ها

مفلسانیم مست و باده طلب

می کنیم از لبت گدایی ها

نه سمرقندئی نه زاهد چیست

خنکی ها و پارسایی ها

پاکبازی بشوی دست کمال

به می روشن از دغائی ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و تنهایی خود می‌گوید و ارتباط عمیقش با معشوق را بیان می‌کند. او به یاد آشنایی‌های دیرینه‌اش با معشوق می‌افتد و به روشنی چشم او در شب تار اشاره می‌کند. شاعر از گریز از راه معشوق صحبت کرده و حسرت و ناکامی‌اش را در یافتن عشق بیان می‌کند. او به تکرار گدایی‌اش از لب معشوق اشاره دارد و در نهایت به این نکته می‌رسد که تفاوتی بین گیاهان و زاهدان وجود ندارد و باید از تزویر دوری کرد و به حقیقت نزدیک شد.