شمارهٔ ۱۰۰۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
تو چشم آنکه حق بینی نداری
وگر نه هرچه بینی حق شماری
مکن بب غریق ای زاهد خشک
کزین دریا تو چون خس در کناری
از احوال درون دردمندان
چگویم با تو چون دردی نداری
ز ابرویش چه روی آری به محراب
نماز ناروا تا کی گزاری
دلا از ما بگو با چشم گریان
چو با عنایت کرد باری
نثار خاک آن در از در و لعل
به بار ای کان گوهر تا چه داری
کمال آن خاک نعلین ار کنی تاج
ز درویشی بشاهی سر برآری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی دیدگاههای مختلف درباره حقیقت و درک آن میپردازد. شاعر به زاهدی اشاره میکند که از حقایق دنیای اطرافش غافل است و نمیتواند زیباییها و حقیقت را درک کند. او به زاهد میگوید که نباید به خود مغرور باشد، چرا که دریا و حقیقت گستردهتر از آن است که کسی در کنار آن مانند ملیدانهای بیخبر بماند. همچنین، شاعر از دردمندان میگوید و فهم دردهای آنها را پیش از آن که خود طعم آن را بچشد، غیرممکن میداند. با اشاره به عبادت، او یادآور میشود که نمازی که بدون درک و توجه به حقیقت باشد، بیارزش است. در نهایت، شاعر به ارزش و زیبایی خاک یک معشوق اشاره میکند و میگوید که آن خاک میتواند از درویشی به شاهی ارتقا پیدا کند. بنابراین، درک و توجه به حقیقت، کلید کمال و نمو است.