شمارهٔ ۱۰۰۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا به تحفه دردم همیشه ننوازی
به ناز و شیوه نسوزی مرا و نگدازی
خس توایم همه کار خس چه باشد سوز
تو آتشی و توانی که کار ما سازی
به دست نیغ تو کار جراحت دل ریش
مام نا شده خواهم که از سر آغازی
به زیر پا شکند هرچه افتد این عجیبست
که بشکند دلم از زیر پا نیندازی
نبرد دست به زلفت صبا به بازی نیز
حریف زیر برست و نمیخورد بازی
اگر چه سرور بستان صنوبر آمد و سرو
ترا رسد بسر سروران سرافرازی
کمال باز گزیدی هوای قامت بار
بدت میاد که مرغ بلند پروازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شخصی خاص خطاب میکند و از او میخواهد که دردی که به او وارد کرده را با نواختن تحفه تسکین دهد. او احساس میکند که مانند خس (علف خشک) در برابر آتش عشق است و میتواند بسوزد. شاعر به زخمهای دلش اشاره میکند و میخواهد که دوباره عشق را از سر آغاز کند. او همچنین به تناقضی اشاره میکند که چگونه دلش از زیر پا شکسته میشود و از طرفی نمیخواهد که کسی با بازی با زلفش بیاحترامی کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و کمال محبوبش اشاره میکند و میگوید که او همواره در میان سروران سرافراز قرار دارد.