شمارهٔ ۱۰۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بر دو رخ من در جوی خون که روانست
از تو مرا سرخ رونی در جهان است
نیست کسی در پناه عشق تو ما را
درد تو با جان و دل وظیفه رسان است
روز و شبم سوز وکش چو شمع که عاشق
سوخته این مراد و کشته آن است
بر قدمش سر همی نه ای دل و میرو
تا نکنی پی غلط که راه همان است
جز غم روی نو بر دلم ز ضعیفی
ا گر همه برگ گل است بار گران است
دیده بر آن پای سودنم نگذارند
باری ازین سود دوست را چه زیان است
کیست کمال این که با تو در سخن آید
جنس سخن های تونه حد زبان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عواطف عمیق خود در عشق و درد ناشی از آن اشاره میکند. او میگوید که عشق معشوقش، نه تنها روی او را Red میکند بلکه در تمام زندگیاش نفوذ دارد. هیچکس در پناه این عشق نیست و او به شدت به احساساتش وابسته است. روز و شب او مانند شمعی سوزان است که در عشق سوخته، و او نسبت به معشوقش وفادار است. شاعر تأکید میکند که نباید از راه عشق منحرف شود و به غم و رنجی که از محبت به معشوق دارد، اشاره میکند. همچنین، او به این نکته اشاره دارد که صحبت از عشق با دیگران ممکن نیست و تنها خود عشق است که میتواند آن را درک کند.