شمارهٔ ۱۰۱۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
درید پیرهن نیکوئی به بد نامی
دلم به شام سر زلف توست و میترسم
که باز بشکنی این آبگینه شامی
یکی که میبرد آرام دل به شیوه چشم
چه چشم دارم ازو شیوه دلارامی
به نکهت سر زلف تو باز دم زد عود
عجب که سوخته و از سر نمینهد خامی
شبی به حلقهٔ ما ذکر عصمت میرفت
شدند حلقهبهگوش تو عارف و عامی
کی که هیچ نبردی حدیث می به زبان
البانو دید و مثل شد به درد آشامی
کمال اگر ز دهانش نیافتی کامی
مباش تنگدل و صبر کن به ناکامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر عشق و زیبایی است. شاعر از نازکی و لطافت محبوبش میگوید که مانند گلی تازه شکفته است. دلش به زلفهای محبوبش بسته است و نگران است که در این عشق، دچار آسیب شود. او به زیبایی چشم محبوبش اشاره میکند که آرامش را به دل میآورد. همچنین به عطر زلف محبوب و تأثیر آن بر دل میپردازد و شکوه میکند که حتی در سوختن و سوزش عشق، محبوبش دست از کار و خامی برنمیدارد. در نهایت، به ارزش صبر و تحمل در عشق اشاره میکند و از ناامیدی پرهیز میدهد.