شمارهٔ ۱۰۱۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی
باری برم خیالی چون نیستم وصالی
ای باد کی گذارت ز آن سو مجال باشد
بیماری و نباشد دانم تو را مجالی
امروز نیست زاهد غافل ز حال رندان
کو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی
چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسه
دیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی
از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیا
گر ابرویت نماید دیوانه را ملالی
میخواست گل که خود را مالد بر آن بناگوش
آن شوخ بیادب را بایست گوشمالی
همکاسه سگانت سازی من گدا را
گر کوزهگر بسازد از خاک من سفالی
روی نو بر نتابد از زلف سایه ای هم
داری ز سایه خود از ناز کی ملالی
دارد کمال با خود زلفش نرا مقید
دارند ماهرویان در دلبری کمالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و زیبایی میپردازد و به پرسشها و احساسات درونی خود اشاره میکند. او از دلتنگی و آرزوی وصال سخن میگوید و در عین حال به دشواریهای موجود در این مسیر آگاه است. شاعر به زاهدان و حال رندان اشاره میکند و نشان میدهد که عشق و زیبایی تنها در لحظهای خاص قابل درک است. از یک طرف، او از زیبایی معشوق و زلفهایش سخن میگوید و از طرف دیگر، در تلاش است تا به عواطف و احساسات عمیق خود پی ببرد. به طور کلی، شعر حسرت و آرزو برای رسیدن به عشق و زیبایی را به تصویر میکشد.